Home / سبک زندگی / کتابی که زوایای تاریک «کوروش» را روشن کرد
1228034_400.jpg

کتابی که زوایای تاریک «کوروش» را روشن کرد

هفته نامه کرگدن – مریم گودرزی: گفت و گو با عباس مخبر درباره کتاب «شناخت کوروش، جهانگشای ایرانی» که بسیاری از زوایای تاریک زندگی کوروش را روشن می کند.

تاریخ سه هزار ساله ایران زمین پادشاه کم نداشته: شاهان مستبد، شاهان جهانگشا، شاهان بی کفایت و… اما شاید هیچ کدام به اندازه کوروش مورد تحقیق و موضوع نگارش کتاب واقع نشده اند و هیچ کدام به اندازه او در هاله های افسانه پیچیده نشده اند. مردم همیشه درباره کسانی افسانه سرایی می کنند که آن ها را بیشتر دوست دارند، پس می توان گفت هیچ پادشاهی به اندازه کوروش محبوب نبوده است.

 
«شناخت کوروش، جهانگشای ایرانی» جدیدترین کتابی است که درباره کوروش نگاشته و به فارسی ترجمه شده است. نویسنده جوان این کتاب، رضا ضرغامی، اگرچه در خارج از ایران متولد و بزرگ شده است، اما علاقه اش به ایران او را به سوی مطالعه و تحقیق درباره یکی از پرچالش ترین شخصیت های تاریخ بلند ایران کشانده است. بی شک اگر این علاقه نبود نتیجه کار او این چنین خواندنی و البته مستند و علمی نمی شد.
 
 
ریچارد فرای، ایران شناس مشهور، درباره این کتاب گفته است: «این کتاب نه تنها به عنوان بهترین پژوهش درباره کوروش که باید به عنوان تحقیقی دقیق درباره آغاز پیدایش ایران و امپراتوری هخامنشی مورد توجه قرار گیرد.» صد البته شیوایی و روانی متن انگلیسی کتاب به ما منتقل نمی شد، اگر ترجمه خوب عباس مخبر نوبد. اطلاعات اسطوره ای و تاریخی عباس مخبر به ترجمه درست و روان کتاب کمک بسیاری کرده است. با عباس مخبر گفت و گویی انجام دادیم.

نویسنده کتاب در یادداشت ابتدایی اشاره کرده است که هدفش جداکردن افسانه و حقیقت در زندگی کوروش است. با توجه به این که در زندگی کوروش حقیقت و افسانه به شدت به هم گره خورده اند، آیا توانسته به این هدف دست پیدا کند؟

بله، من فکر می کنم تا حدود زیادی موفق بوده. ما با دو چهره از کوروش رو به رو هستیم؛ یکی چهره ای که حالت افسانه ای و اسطوره ای دارد و یک چهره تاریخی. نویسنده سعی کرده تمام شواهد و اسنادی را که در این باره وجود دارد، جمع آوری و آن ها را از افسانه های موجود تفکیک کند.
 
این تفکیک کار راحتی نیست و واقعا سخت است. مثلا مطالبی که در کتاب مقدس درباره کوروش وجود دارد، بخشی تاریخی است و بخشی افسانه ای. منظورم این است که حتی در یک منبع واحد هم این درهم آمیختگی هست. نویسنده تلاش کرده این ها را از هم جدا بکند و برای این کار به حدود هزار و پانصد منبع رجوع کرده که فهرست این منابع در پایان کتاب آمده است.

نکته جالب توجه کتاب این است که در دو فصل ابتدایی که هنوز به تولد کوروش نرسیده است، هیچ خبری از روایت های گوناگون و قصه و افسانه نیست، ولی به محض شروع فصل سوم و ماجرای تولد کوروش افسانه ها نیز شروع می شود. ریشه این افسانه ها کجاست و چرا این همه افسانه زندگی کوروش را فراگرفته است؟


ما یک سری قهرمانان اسطوره ای داریم که در سراسر جهان هستند و در فرهنگ ما هم هست. این پدیده مشترک جهانی است. اتو رنک در کتاب «ولادت قهرمان»، پانزده قهرمان اسطوره ای را مورد تحقیق قرار داده و شباهت هایشان را نشان داده و کوروش هم یکی از این قهرمانان است. این قهرمانان از فرهنگ های مختلف، اما خیلی شبیه هستند. اسطوره قهرمان از کوروش شروع نشده، خیلی خیلی قدیم تر از کوروش شروع شده. مثلا گیل گمش یکی از قدیمی ترین قهرمانان اسطوره ای است که جنبه تاریخی هم دارد.
افسانه سازی ققط مربوط به گذشته ها نیست. این مسئله را درباره شخصیت های معاصر هم می توانید ببینید؛ مثلا مصدق. مطمئن باشید خیلی اسطوره ها و افسانه ها حول و حوش مصدق شکل گرفته و در افکار عمومی هم هست. حتی تختی که خیلی خیلی به ما نزدیک است. بسیاری داستان ها به این شخصیت ها نسبت داده می شود که شاید هیچ ربطی به خودشان نداشته باشد.
 
چهره ای که مردم از کوروش می شناسند، بیشتر چهره اسطوره ای و افسانه گون اوست. آیا ضرورتی دارد با استنادات تاریخی از این چهره اسطوره زدایی کرد و واقعیت تاریخی او بازگو شود؟

اسطوره زدایی که نمی شود کرد، چون به هر حال کوروش یک چهره اسطوره ای است، اما در عین حال یک چهره تاریخی هم هست، باید به این نکته توجه کرد که کوروش در تاریخ این سرزمین شخصیت مهمی است. اگر بخواهیم ده شخصیت مهم در تاریخ ایران را نام ببریم، هر فهرستی که تهیه کنیم، یکی از این شخصیت ها کوروش خواهدبود. برای این که بنیان گذار دولت در ایران است.
نباید فراموش کرد کوروش در سال ۵۵۳ قبل از میلاد که برای اولین بار جنگ با مادها را شروع می کند، سه قبیله بزرگ ایرانی را با هم متحد می کند و در سال ۵۳۹ قبل از میلاد، یعنی ظرف مدت چهارده سال، بزرگ ترین امپراتوری شناخته شده تا آن زمان را ایجاد می کند. این حکومت به مدت بیش از دویست سال باقی می ماند و دستاوردهای شگرفی نه تنها برای مردم ایران بلکه برای کل منطقه و جهان دارد. بنابراین ضرورت دارد که مردم درباره این شخصیت مهم و تاثیرگذار اطلاعات درست و موثقی داشته باشند.

منظور من از اسطوره زدایی بیان جزییات تاریخی و واقعی زندگی کوروش است. در همین کتاب به حس جاه طلبی او اشاره می شود و مثلا گفته می شود که چارپایه ای در کالسکه شخصی اش پنهان می کرده تا زیر پایش بگذارد و بلندقدتر از کالسکه ران به نظر بیاید. این جزییات که نقاط ضعف او محسوب می شوند، بر چهره اسطوره ای او خللی وارد نمی کند؟


فکر نمی کنم. دست کم برای من که در زمینه اسطوره شناسی مطالعاتی دارم، شناخت وجوه تاریخی شخصیت کوروش، او را برایم جذاب تر هم کرد. اسطوره به شکل های مختلف ادامه پیدا می کند. مثلا در شاهنامه، کوروش را در شخصیت فریدون و کیخسرو می بینیم، اما خب کوروش یک شخصیت تاریخی هم هست و ما باید تا آن جا که امکان دارد بدانیم که این شخصیت تاریخی که بوده و چکار کرده. اما وقتی داستان کودکی کوروش را می خوانید، می بینید که این داستان قالب کلاسیک اسطوره ای دارد و آن را درباره قهرمانان اسطوره ای دیگر هم در منابع دیگر می توان پیدا کرد.
چیزهایی هم انکارناپذیر است. مثلا وجود سلسله هخامنشی را نمی شود رد کرد، چون هزاران کتیبه و شواهد دیگر درباره آن وجود دارد. این که کوروش بنیان گذار این سلسله بوده و این که متصرفات کوروش تا کجا بوده، قطعا مشخص است. من فکر نمی کنم این واقعی به شخصیت اسطوره ای کوروش آسیبی بزند. اتفاقا واقعی تر می شود. وقتی آدم ها را با نقاط ضعفشان می بینید، خیلی دلنشین تر می شوند.
 
کتابی که زوایای تاریک «کوروش» را روشن کرد

به نظر شما چرا بعضی از جوانان تلاش می کنند هویت خودشان را با کوروش تعریف کنند؟ به عبارتی کوروش کدام بخش از نیازهای مردم امروز را پاسخ می دهد؟


همان طور که گفتم کوروش در سال ۵۵۳ قبل از میلاد سه قبیله پارسی را متحد می کند و در مدت چهارده سال چنان حکومت بزرگی تشکیل می دهد. تا قبل از این ایران زیر فشار حملات بی امان از شرق و غرب و جنوب است. در همین کتاب هست که پادشاهان آشوری چه بلاهایی بر سر ایران می آوردند. کوروش همه این تهدیدها را از میان می برد و کشور را به سامان می کند و امنیت ایجاد می کند.  مضاف بر این که از لحاظ ظرفیت مدارای فرهنگی و دینی در میان پادشاهان دوره باستان شخصیتی استثنایی است.
در این کتاب کتیبه های کوروش با پادشاهان همان زمان مقایسه می شود. پادشاهان دیگر مثلا آشورناصرپال از کشتن و سوزاندن و مثله کردن دشمنانش می گوید. برای آن که بتوانیم یک مقایسه سردستی بکنیم، بد نیست تکه ای از کتیبه یکی از فرمانرویان آشور به نام آرشورناصرپال دوم را با تکه ای از منشور کوروش مقایسه کنیم.
ناصر بانی پال در مورد یکی از فتوحات خود می نویسد: «من در مقابل دروازه شهر ستونی برپا کردم و پوست همه روسایی را که طغیان کرده بودند، کندم و ستون را با پوست آن ها پوشاندم؛ بعضی از آن ها را درون ستون جای دادم و بعضی را روی ستون به چارمیخ کشیدم… اندام های صاحب منصبان را قطع کردم، صاحب منصبان درباری که طغیان کرده بودند… بسیاری از اسیران را با آتش سوزاندم و بسیاری را زنده اسیر کردم دستان و انگشتان بعضی از آن ها را بریدم و بینی، گوش و انگشتان بعضی دیگر را.
 
چشمان بسیاری را از حدقه بیرون کشیدم. از زندگان یک ستون ساختم و از سرها ستونی دیگر و سرهای شان را به دیرک هایی در اطراف شهر بستم. مردان و دختران جوانشان را در آتش سوزاندم… بیست مرد را زنده دستگیر کردم و آن ها را در میان دیوارهای کاخ گذاشتم… کاری کردم که بقیه جنگجویان در صحرای فرات از تشنگی بمیرند.»
و در منشور کوروش می خوانیم: «هنگامی که با صلح وارد بابل شدم، جایگاه سروری خود را با جشن و شادمانی در کاخ شاهی برپا کردم. مردوک، خدای بزرگ، کاری کرد که مردم بزرگوار بابل مرا دوست داشته باشند و من هر روز به درگاه او نیایش کردم. سپاه بزرگ من با آرامش در بابل گام بر می داشتند و من اجازه ندادم کسی مردم سومر و اکد را بترساند. من برای رفاه شهر بابل که [نبونید] برخلاف خواست خدایان یوغی بر آنان نهاده بود که شایسته شان نبود، خستگی هایشان را تسکین دادم و از بیگاری رهایشان کردم.
مردوک، سرور بزرگ، از رفتار نیک من شادمان شد و به من کوروش، شاهی که از او می ترسد و کمبوجیه پسر تنی ام و به همه سپاهیانم برکتی نیکو ارزانی داشت و همه ما در برابرش به حرکت درآمدیم.»
یعنی همین مقدار مدارک باقی مانده نشان می دهد که کوروش شخصیتی استثنایی است. تقریبا تمامی منابع دنیای باستان از یونانی تا بابلی و یهودی شخصیت این مرد را ستوده اند. در منابع مقدس یهودی از او به عنوان پیامبر یاد شده است.

درست است ولی این ها را که مردم عادی نمی دانند. خیلی ها اصلا خبر ندارند از این تفاوت ها!


بله، ولی مردم عادی می دانند که اولین منشور حقوق بشر را کوروش نوشته. البته این درست نیست و در همین کتاب نوشته شده که ما نباید این منشور را به عنوان منشور حقوق بشر به معنای امروزش ای در نظر بگیریم، اما هر کس که راجع به کوروش حرف می زند، این را می گوید. متن این منشور هم متن درخشانی است. در سراسر دنیای باستان نظیرش را نمی بینید. خب این مهم است. اگر مردمی به مردی با این خصوصیات افتخار نکنند، پس چکار باید بکنند؟

من فقط می خواهم بدانم ریشه این افتخار کجاست. شخصا فکر می کنم مردم (شاید ناخودآگاهانه) بیشتر به جنبه ابرقدرت بودن کوروش و جهانگشایی او علاقه مندند و این که در زمان او ایران قدرت مثال زدنی داشته.


بله، این هم هست. یک پژوهنده غربی می گوید مردم ایران دچار یک نوع اسکیزوفرنی فرهنگی هستند، یک دوپارگی شخصیت فرهنگی که یک طرفش شکوه و افتخار و جهانگشایی و تصرف قلمروهای دیگر است و یک طرفش هم شکست و بدبختی و ذلت و… یعنی ما حمله مغول، اعراب، اقوام آسیای میانه، افغان و تاخت و تازهای غرب را تجربه کرده ایم. از سویی هم جهانگشایی و گسترش ایران و قدرت ایران را تجربه کرده ایم.
طبیعی است که مردمی با چنین تجربیات متضادی دوپارگی فرهنگی داشته باشند. مردم همان طور که به آن بخش پر از بدبختی نگاه می کنند، به آن بخش پرافتخار هم نگاه کنند؛ این که به هر حال زمانی هم مشعل ماراتون دست ما بوده و در آن دوره تصادفا چیزهای خوبی هم به دنیا معرفی کرده ایم، هم در زمینه حکومت داری و هم در زمینه ارتباطات، هم در زمینه مدارا و تسامح و… این موضوع مهمی است.
 
 کتابی که زوایای تاریک «کوروش» را روشن کرد
 
ولی بخش دیگر مسئله همان شخصیت استثنایی کوروش است. این جهانگشایی در زمان داریوش به مراتب بیشتر است. حکومتداری در دوره داریوش مبانی محکم تری پیدا می کند. تقسیمات کشوری دقیق تر و کارآمدتر می شود، اما داریوش و خشایارشا و پادشاهان بعدی هرگز محبوبیت کوروش را به دست نیاوردند. چون شخصیت شان شبیه شخصیت کوروش نیست. البته بنیان گذار بودن هم در این قضیه دخالت دارد.

کوروش در برخوردهایش یک سری رفتارهای به قول امروزه پوپولیستی دارد. مثلا وقتی بابل را فتح می کند طبق گفته این کتاب خودش بیل به دست می گیرد و در ساخت معبد بابلیان کمک می کند. این رفتارهای پوپولیستی در زمان ما به وفور از سوی سیاستمداران دیده می شود، ولی آیا در زمان کوروش حتی در سطوح پایین تر در پادشاهان دیگر دیده می شود؟ اصلا فکر مردم برای پادشاهان آن زمان اهمیت داشته؟


کوروش در مقایسه با شاهنشاهی های پیش از خود، فتوحاتش را با خشونت و خونریزی کمتری به انجام رساند و با آن ها چندان قابل مقایسه نیست. البته بخش هایی از منشور کوروش در تمدن بابل بی سابقه نبوده و مثلا در قوانین حمورابی که در این کتاب هم به آن اشاره شده، عبارت هایی شبیه به منشور کوروش دیده می شود. ولی رفتارهای هیچ پادشاهی حتی پادشاهان ایرانی بعد از کوروش هم به او شبیه نیست.
 
در همان زمان فتح بابل، کوروش یهودیان را آزاد می کند و به سرزمینشان بر می گرداند تا معبدشان را بازسازی کنند. آن ها اول شروع می کنند به ساختن خانه های خودشان و بعد که می خواهند معابدشان را بازسازی کنند، کوروش می میرد. فرمانداری که داریوش به آن جا می فرستد، اجازه نمی دهد آن ها معبد بسازند، چون داریوش ممنوع کرده بوده ارتفاع بناها از یک حدی بیشتر شود. آن ها می گویند کوروش به ما اجازه داده. به هر حال کلی مذاکره می کنند و بالاخره سندی پیدا می کنند که ثابت می کند کوروش به آن ها اجازه داده و در نهایت معابدشان را می سازند.

با این همه اهمیت و بزرگی کوروش چرا نام او را در هیچ یک از متون فارسی حتی شاهنامه نمی بینیم؟ آیا افتخار به کوروش و علاقه به او مد جدیدی است و از زمان پهلوی شرو۹ شده یا پیش از آن هم سابقه داشته؟


نه، در زمان پهلوی که شروع نشد. پهلوی ها از این مسئله استفاده سیاسی می کردند و به همین دلیل به آن پر و بال می دادند. نام کوروش حدود دویست سال است که سر زبان ها افتاده؛ یعنی از زمانی که مستشرقین به کاوش در ایران پرداختند. پیش از آن اصلا نام کوروش فراموش شده بود. این مطلب در یکی از پیوست های کتاب هست که مغان در اسامی دست می بردند و نام کوروش را کاملا حذف کردند. برای این که اسامی شرق ایران را که مربوط به زردشت است، وارد غرب ایران بکنند. احتمالا شخصیت کوروش با شخصیت های پهلوانانی چون فریدون، کیخسرو و کی ویشتاسپ یکی شد.

آیا مغان در متون پیش از خود هم دست برده اند؟ چون ظاهرا در منابع کهن مورد استفاده فردوسی هم این نام وجود نداشته.


به نوشته این کتاب، آن طور که از متون دینی پهلوی و شاهنامه فردوسی بر می آید، آن دسته از پادشاهان هخامنشی که نسبت به مغان پرستنده میترا موضع نامناسب داشته اند، نامشان در افسانه های ایرانی نامیده است. در مقابل، خاطرات آن دسته از هخامنشیان که پرستش میترا را رواج داده اند و به مغ های پیرو او قدرت بخشیده اند، در همان متون ذکر شده است. اصولا در دوره پساهخامنشی، مغ ها به متولیان اصلی تاریخ ایران تبدیل شدند.

به همین دلیل است که تا سال ها به مقبره کوروش قبر مادر سلیمان گفته می شد یا دلایل دیگری دارد؟


بله، تخت مادر سلیمان یا مشهد مادر سلیمان، نامی است که در دوران اسلامی بر بخشی از ساختمان های موجود در پاسارگاد نهاده شد و شاید تمهیدی برای حفاظت از آن بوده است.

در پایان نکته ای هست که مایل باشید به آن اشاره کنید؟


یکی از مسائل خیلی مهم که در کتاب به آن پرداخته شده، رابطه دین و دولت است. در دوره باستان هر سلسله ای که به قدرت می رسیده دین جدیدی می آورده یا روایت تازه ای زا دین پیشین ارائه می داده است. دین مادها میتراییسم بوده و کوروش آمیزه ای از دین زردشت و میتراییسم را معرفی می کند. دین از همان دوران باستان بسیار اهمیت داشته و نهادهای دینی در زمان داریوش نیز بودجه داشته اند. صرف نظر از روشن کردن پاره ای زوایای تاریک زندگی کوروش و سلسله هخامنشی، غنای مطالب اسطوره ای کتاب نیز درخور توجه است.

می فایل