Home / سرگرمی / پاراگراف کتاب (۶۱)
795000_635.jpg

پاراگراف کتاب (۶۱)

پی سی گروپ: وقتي خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­اي را به عهده گرفته ام! اما وقتي دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خواني را جستجو کردم آنهم به اميد يافتن چند تعريف مناسب نه تنها هيچ نيافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقيده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل مي کند، اما به هر حال يک جستجو­گر قوي و مهم است و مي بايست مرا در يافتن ۲ يا ۳ تعريف در مورد كتاب کمک مي کرد؛ اما اين که بعد از مدتي جستجو راه به جايي نبردم، به اين معني است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تنها مانده است.
راستي چرا؟ چرا در لابه لاي حوادث ، رخدادها و مناسبت هاي ايام مختلف سال، «کتاب و کتاب خواني» به اندازه يک ستون از کل روزنامه هاي يک سال ارزش ندارد؟ شايد يکي از دلايلي که آمار کتاب خواني مردم ما در مقايسه با ميانگين جهاني بسيار پايين است، کوتاهي و کم کاري رسانه­ هاي ماست. رسانه هايي که در امر آموزش همگاني نقش مهم و مسئوليت بزرگي را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکي برايمان هديه اي دوست داشتني بود و يادمان داده اند که بهترين دوست است! اما اين کلام تنها در حد يک شعار در ذهن هايمان باقي مانده تا اگر روزي کسي از ما درباره کتاب پرسيد جمله اي هرچند کوتاه براي گفتن داشته باشيم. و واقعيت اين است که همه ما در حق اين «دوست» کوتاهي کرده ايم، و هرچه مي گذرد به جاي آنکه کوتاهي هاي گذشته ي خود را جبران کنيم، بيشتر و بيشتر او را مي رنجانيم.
ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.
*****
آدمى چه شد؟ باقيمانده، نيمه ماندهء او كجاست و اگر هست به كجا مى رود؟
آرزو مى كنم جز آن باشد كه من درك و دريافت مى كنم، شايد از آن كه غريبم، نامربوط ام و… اكنون ساكنم در بهت و گيجى و اندوه و بيهودگى، و خود هنوز نمى دانم، هنوز باورم نشده است كه روحم به قتل رسيده است. آدمى از نوعى سماجت ذاتى برخوردار است، و من هم.
“اى كاش بزرگ نشده بودم، اى كاش هرگز بزرگ نمى شدم!”
سلوك | محمود دولت آبادى

خیلی‌ها زندگیشان بی معناست. به نظر نیمه خواب می‌رسند، حتی وقتی کاری را می‌کنند که به اعتقادشان مهم است، انگار در خواب و بیداری هستند. به این دلیل است که خواسته اشتباه دارند. برای این که به زندگی خود معنا بدهید باید دیگران را عاشقانه دوست بدارید، خودتان را وقف دنیای پیرامونتان بکنید، چیزی خلق کنید که به شما معنا و هدف بدهد.
سه شنبه ها با موری | میچ آلبوم | مترجم: ماندانا قهرمانلو
پاراگراف کتاب (61)

می توان ما را به چهار گروه تقسیم کرد: 
نخستین گروه، تعداد بیشماری از چشمان ناشناس را می‌طلبند و به عبارت دیگر خواستار نگاه عموم مردمند. 
در گروه دوم کسانی هستند که اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشند، هرگز نمی‌توانند زندگی کنند. 
پس از آن گروه سوم است، گروه کسانی که نیاز دارند در پرتو چشمان یار دلخواه خود زندگی کنند. وضع آنها به اندازه افراد گروه اول خطرناک است. 
سرانجام گروه چهارم (یعنی نادرترین گروه) می‌آید. کسانی که در پرتو نگاه‌های خیالی موجودات غایب زندگی می‌کنند. افراد این گروه اغلب در رویا به سر می‌برند.
بار هستی | میلان کوندرا | مترجم: دکتر پرویز همایون پور
پاراگراف کتاب (61)

من امروز پی برده‌ام به اینکه چیزها همه نگاه می‌کنند و هیچ چیزی نادیده نمی‌ماند. حتی کاغذهای دیواری اتاق حافظه‌شان بهتر از مال آدم‌هاست. فقط خدای بزرگ نیست که همه چیز را می‌بیند. صندلی گوشه آشپزخانه یا چوب رختی به دیوار آویخته یا زیرسیگاری تا نیمه انباشته یا پیکره چوبین زنی نیوبه نام کفایت می‌کند که همه کارهای ما به گواه شهود عینی برملا شوند و چیزی فراموش نشوند.
طبل حلبی | گونتر گراس | مترجم: سروش حبیبی
پاراگراف کتاب (61)

وقتی دو نفر مثل من و تو جدی عاشق همن، باید هر کاری که می‌تونن بکنن تا عشقشون رو نجات بدن. باید حفظش کنن و برای این کار اولین کاری که باید بکنن اینه که از هم جدا بشن.
 
خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | مترجم: سروش حبیبی
پاراگراف کتاب (61)

اوایلِ ازدواجمان به چهره ی همسرم در خواب نگاه می‌کردم، این تنها چیزی بود که آرامم می‌کرد و به من احساس امنیت می‌داد. برای همین مدت زیادی او را در خواب تماشا می‌کردم. اما یک روز این عادت را ترک کردم. از کی؟ سعی کردم به خاطر آورم، شاید از آن روزی که من و مادر شوهرم، سر اسم گذاشتن روی پسرم بحثمان شد. آن روز دعوای شدیدی بین ما در گرفت، اما همسرم نتوانست چیزی به هیچ کدام‌مان بگوید. او کنار ایستاده بود و سعی می‌کرد ما را آرام کند. از آن به بعد، دیگر احساس نکردم همسرم حامی من است. فکر کنم این تنها چیزی بود که از او خواستم و او نتوانست به من بدهد. البته همه ی این‌ها به سال‌ها پیش بر می‌گردد. من و مادر شوهرم مدتهاست آشتی کرده‌ایم. من روی پسرم، اسمی را گذاشتم که دلم می‌خواست. به علاوه، رابطه ی من و همسرم هم خیلی زود به حالت عادی بازگشت.
اما مطمئنم این پایان نگاه کردن های من به چهره ی خوابیده ی او بود!
کجا ممکن است پیدایش کنم | هاروکی موراکامی | مترجم: بزرگمهر شرف الدین
پاراگراف کتاب (61)

تنها کاری که باید انجام دهیم این است که درک کنیم همه مان بنا به دلیلی به این جهان آمده ایم که باید نسبت به آن خود را متعهد کنیم. آنگاه هست که میتوانیم بر رنج‌های بزرگ و کوچک خود بخندیم و بدون ترس پیش برویم و آگاه باشیم که در هر گام ما مقصودی و منظوری نهفته است.
ساحره پورتوبلو | پائولو کوئیلو | مترجم: سینا زیدی
پاراگراف کتاب (61)

من ریاضی را دوست دارم چون امن است چون امن است. من ریاضی دوست دارم چون این کار یعنی حل مسئله ها، و این مسئله‌ها مشکل و جالب هستند ،اما همیشه در پایان جواب سرراستی وجود دارد. و منظورش این بود که ریاضی مثل زندگی نیست چون در آخر هیچ جواب سرراستی وجود ندارد!
حادثه ای عجیب برای سگی در شب | مارک هادون | مترجم: گیتا گرگانی
پاراگراف کتاب (61)

اگر داستان را از قبل بدانی، به یک ماشین تبدیل میشوی. آنچه باعث میشود انسانها انسان باشند دقیقا همین است که از آینده خبر ندارند. 
اینجا همه آدمها اینجوری اند | لوری مور | مترجم: مژده دقیقی
پاراگراف کتاب (61)

مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا مي توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقت ناچار با مرگ روبرو شدم كه مي شوم مهم نيست، مهم اين است كه زندگي يا مرگِ من، چه اثري در زندگی ديگران داشته باشد…
ماهي سياه كوچولو | صمد بهرنگی 
پاراگراف کتاب (61)

” جفت آدم یک جایی توی دنیا مشغول است. فقط باید پیدایش کنی. “
بهادر سیگاری روشن کرد.
” جمعیت زیاد است و جفت ها قروقاتی. پیدا کردنش سخت است. بابام همیشه جوراب های لنگه به لنگه می پوشید. مادرم حیفش می آمد جورابی را که لنگه نداشت دور بیندازد. 
فکر می کرد لنگه ی دیگرش پیدا می شود. هیچ وقت هم پیدا نمی شد. “
ماه کامل میشود | فریبا وفی
پاراگراف کتاب (61)

میان کسی که همواره در عالم خیال خود را ” ناپلئون ” می پندارد و از این پندار لذت می برد و کسی که خود را ناپلئون میداند، فرق است…
فرق میان یک خیال پرداز خوشبخت و یک روان پریش بدبخت.
استانبول  | اورحان پاموک | مترجم: شهلا طهماسبی
پاراگراف کتاب (61)

کاشکی اشتباه‌های بیشتری کرده بودم٬ اشتباه‌های درست و حسابی٬ یعنی واقعن کارهایی که راست راستکی غلط باشه٬ ولی عوضش اجازه نمی‌دادم حوادث من رو جایی ببرن که دوست ندارم.
گداها همیشه با ما هستند | توبیاس وولف | مترجم: منیر شاخساری
پاراگراف کتاب (61)

اشتباهِ اولِ من این بود که به تو اعتماد کردم!
اشتباه دوّمِ من این بود که عاشقت شدم!
 
اشتباهِ سوّمِ من این بود که فکر می کردم با تو خوشبخت می شوم!
اشتباهِ بعدیِ من این بود که تو را صد بار بخشیدم!
اشتباهِ هزارمِ من این بود که هیچ وقت خودم را از پنجره پرت نکردم بیرون!
هنوز هم دارم اشتباه می کنم که با تو حرف می زنم…!
تهران در بعد از ظهر | مصطفی مستور
پاراگراف کتاب (61)

دوک: می دانی که من، به عنوان دوک، می توانم بر همه اشراف ناحیه فرماندهی کنم؟
کوزیمو: من فقط این را می دانم که اگر من بیشتر از دیگران چیز بدانم، در صورت نیازِ آنها باید آنچه را که بلدم در اختیارشان بگذارم. به نظر من، فرماندهی یعنی همین.
 بارون درخت نشین | ایتالو کالوینو | مترجم: مهدی سحابی
پاراگراف کتاب (61)

می فایل