اخبار مهم
Home / سرگرمی / پاراگراف کتاب (۱۴۰)
1458773_947.jpg

پاراگراف کتاب (۱۴۰)

پی سی گروپ: وقتی خواستم به دنبال معنی کلمه کتاب باشم فکر کردم که کار ساده ­ای را به عهده گرفته ام! اما وقتی دو روز تمام در گوگل کلمه کتاب و کتاب خوانی را جستجو کردم آنهم به امید یافتن چند تعریف مناسب نه تن‌ها هیچ نیافتم، تازه فهمیدم که چقدر مطلب در مورد کتاب و کتابداری کم است. البته من عقیده ندارم که جستجوگر گوگل بدون نقص عمل می‌کند، اما به هر حال یک جستجو­گر قوی و مهم است و می‌بایست مرا در یافتن ۲ یا ۳ تعریف در مورد کتاب کمک می‌کرد؛ اما این که بعد از مدتی جستجو راه به جایی نبردم، به این معنی است که تا چه اندازه کتاب مهجور و تن‌ها مانده است.

راستی چرا؟ چرا در لابه لای حوادث، رخداد‌ها و مناسبت‌های ایام مختلف سال، «کتاب و کتاب خوانی» به اندازه یک ستون از کل روزنامه‌های یک سال ارزش ندارد؟ شاید یکی از دلایلی که آمار کتاب خوانی مردم ما در مقایسه با میانگین جهانی بسیار پایین است، کوتاهی و کم کاری رسانه­‌های ماست. رسانه هایی که در امر آموزش همگانی نقش مهم و مسئولیت بزرگی را بر عهده دارند. کتاب، همان که از کودکی برایمان هدیه‌ای دوست داشتنی بود و یادمان داده اند که بهترین دوست است! اما این کلام تن‌ها در حد یک شعار در ذهن هایمان باقی مانده تا اگر روزی کسی از ما درباره کتاب پرسید جمله‌ای هرچند کوتاه برای گفتن داشته باشیم؛ و واقعیت این است که همه ما در حق این «دوست» کوتاهی کرده ایم، و هرچه می‌گذرد به جای آنکه کوتاهی‌های گذشته‌ی خود را جبران کنیم، بیشتر و بیشتر او را می‌رنجانیم.

ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب‌های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب‌ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم. مثل همیشه ما را با نظراتتان یاری کنید.

 
****
 
۱_ از بابت پنهان نگاه داشتن عشقی ناممکن در دل،باید طلب بخشش کرد؟ نه؛ قطعا نه.
چون عشق خدا به ما هم غیر ممکن است، عشقی که هرگز در لحظه پاسخ داده نمی شود اما خدا هنوز عاشق ماست. آن قدر عاشق ماست که پیامبرش را برای ما فرستاد تا برایمان توضیح دهد که عشق چگونه نیرویی است که خورشید و ستاره ها را به حرکت در می آورد.
ما اغلب می شنویم که چگونه می توان دنیا را تغییر داد؟ با چه ایده هایی؟ اما اینها فقط کلمات هستند، کلماتی بی روح و بی احساس، تهی از عشق و هر اندازه هم که منطقی و زیرکانه باشند، باز هم نمی توانند بر ما تاثیر بگذارند.
چرا عشق از ایمان مهم تر است؟ چون ایمان، جاده ای است که ما را به سمت عشقی بزرگ تر اهنمایی می کند.
چرا عشق از صدقه و بخشش مهم تر است؟ چون بخشش یکی از جلوه های عشق است و همیشه کل از جز مهم تر است. خیریه و صدقه تنها یکی از راه های فراوانی است که عشق استفاده می کند تا بشر را به مقصد برساند و به همنوعاتش نزدیک تر کند.
 
خیانت | پائولو کوئلیو
 
 

 
۲_ آدم غربزده راحت طلب است. ماشینش که مرتب بود و سر و پزش، دیگر هیچ غمی ندارد…معمولا تخصص ندارد. همه کاره و هیچ کاره است… در هر جمعی حرفهای دهن پرکن میزند و خودش را جا میکند… آدم غربزده شخصیت ندارد. چیزی است بی اصالت. خودش و خانه اش و حرفهایش بوی هیچ چیزی را نمی دهد. بیشتر نماینده ی همه چیز و همه کس است… آدم غربزده قرتی است. زن صفت است… حتی گاهی زیر ابرو بر می دارد… همیشه انگار از لای زرورق باز شده است… آدم غربزده چشم به دست و دهان غرب است. کاری ندارد که در دنیای کوچک خودمانی، در این گوشه از شرق چه میگذرد.
درست است که آشنایی با روش علمی و اسلوب ماشین سازی و تکنیک و اساس فلسفه غرب را فقط در کتاب های فرنگی و غربی میتوان جست، اما یک غرب زده که کاری به اساس فلسفه ی غرب ندارد، وقتی هم که بخواهد از حال شرق خبری بگیرد متوسل به مراجع غربی می شود.
به هیچ چیز اعتقاد ندارد. اما به هیچ چیز هم بی اعتقاد نیست…خودش باشد و خرش از پل بگذرد، دیگر بود و نبود پل هیچ است. نه ایمانی دارد، نه مسلکی، نه مرامی، نه اعتقادی، نه به خدا یا به بشریت.. حتی لامذهب هم نیست. هرهری مذهب است. گاهی به مسجد هم می رود. همانطور که به کلوپ یا سینما می رود. اما همه جا فقط تماشاچی است.

غرب زدگی | جلال آل احمد 

 
پاراگراف کتاب (140) 
 

 
۳_ هر چقدر که یک بیماری خطرناک تر و شایع تر باشد شناخت و مقابله با آن ضروری تر است. اما بیشعوری مهلک ترین عارضه ی کل تاریخ بشریت است که تاکنون راهکاری علمی برای مقابله با آن ارايه نشده است.
بیشوری حماقت نیست و بیشتر بی شعورها نه تنها احمق نیستند که نسبت به مردم عادی از هوش و استعداد بالاتری برخوردارند.
خود خواهی وقاحت وتعرض آگاهانه به حقوق دیگران که بن مایه های بیشعوری هستند بیشتر از سوی کسانی اعمال میشود که از نظر هوش، معلومات، موقعیت اجتماعی وسیاسی و وضع مالی اگر بهتر از عموم مردم نباشند بدتر نیستند.

بیشعوری | خاویر کرمنت 

 
پاراگراف کتاب (140) 
 

 

۴_ اما بالاخره من به اين نتيجه رسيدم كه اگه زنی واقعا دوستت داشته باشه٬ نمی تونی از اون توقع داشته باشی كه هميشه راست بگه. خودت كه می دونی زنها در مقايسه با مردها احساسی ترن.  خيال می كنن اگه راست بگن، احساسات مرد جريحه دار می شه. اما به اين مفهوم نيست كه آدم رو دوست ندارن.
 من مردها رو می شناسم. بذار يه چيزی از اون ها هم بهت بگم. اونا ممكنه بابت كار يا زندگی نگران٬ آشفته و عصبانی باشن٬ اما سرانجام٬ اگه زن قلق مردش رو بدونه٬ خیلی سریع غائله ختمه.
 يكی از چيزهايی كه مردها رو روی روال خوب و منظم ميندازه اينه كه اونا نياز مبرمی به قدردانی و تحسين دارن.

 در اولین نگاه | نیکولاس اسپارکس
 
پاراگراف کتاب (140) 
 

 
۵_ بعد از هیتلر همه ی آلمان درک کردند که او چه بلایی بر سر کشور و زیربناهای آن آورده است.
اما یک چیز نابودشده هم بود که فقط ما روشنفکران آن را می فهمیدیم و آن خیانت هیتلر به “کلمات” بود.
خیلی از کلمات شریف دیگر معانی خودشان را از دست داده بودند، پوچ شده بودند، مسخره شده بودند، عوض شده بودند، اشغال شده بودند.
کلماتی مانند آزادی ، آگاهی ، پیشرفت ، عدالت!
 
آدم کجا بودی | هاینریش بل
 
پاراگراف کتاب (140)
 

 
۶_ برعكس عمل كن! دَه روز، بجاى اينكه احساسِ يك آدم ضعيف و غمگين را داشته باشى احساسِ يك انسانِ با اقتدار و قوى را داشته باش و از تهِ دل اقتدار و شادى را حس كن.
 +يعنى به خودم دروغ بگويم؟
– چه فكر كنى ضعيف هستى و چه قوى، در هر دو صورت دارى به خودت دروغ ميگويى، پس چه بهتر كه دروغِ باارزشى باشد
 + اين كار چه سودى دارد؟
– جهانت را به سمتِ آنچه كه رفتار ميكنى سوق ميدهد.
 
سفر به دیگر سو | کارلوس کاستاندا
 
پاراگراف کتاب (140)
 

 
۷_ شکست ِمرد که در می‌رسد، مردانه‌تر آن است که چون چنار بشکند که زندگانی جایی دارد و مرگ هم جایی وقتی که زندگانی به راه‌ ِپلشتی خواست کله‌پا بشود، پس زنده باد مرگ.
وقتی که زندگانی ِشایسته، دست ِرد به سینه‌ی مرد گذاشت، پس خوشا مرگ من و تو زندگانی را شیرین و شایسته دوست داشته‌ایم، پس مرگ را هم شایسته می‌خواهیم.
مرگ ِپلشت، سزاوار ِزندگانی ِپلشت است، چون که نکبت ِزندگانی ِپلشت را خون هم نمی‌تواند بشوید.
(اگر) به سربلندی و بزرگی زندگانی کرده‌ایم و روا نیست که خود را با پلشتی آلوده کنیم.
 

کلیدر | محمود دولت آبادی

 
پاراگراف کتاب (140) 
 

 
۸_ دوروتی روی زمین زانو زد، دستهایش را دور زانوهایش قلاب کرد و سرش را پایین انداخت و فرز و چابک پشت سر پدرش به خواندن دعا و طلب بخشش مشغول شد، اما رشته افکارش از هم گسیخته شده بود. ناگهان متوجه شد که تلاشش برای دعا کردن کاملا بی فایده است، لبهاش حرکت می کردند، اما نه قلبش آنجا بود و نه دعاهایش معنی دار بودند.
او می توانست نوار قرمز فرش فرسوده ی زیر پایش را ببیند، بوی خاک ادوکلن و نفتالین را بشنود، اما وجود مسیح را احساس نمی کرد، یعنی همان چیزی که به خاطرش به اینجا آمده بود. حال عجیبی داشت، گویی قدرت فکر کردنش را از دست داده بود. نوعی بهت زدگی مرگ آور روی ذهنش سایه افکنده بود. اینگونه به نظر می رسید که دیگر قادر به دعا کردن نیست. تقلا کرد، افکارش را جمع و متمرکز ساخت و به شکل خودکار عبارات آغازین یک دعا را تکرار کرد، اما آنها به معنی و بی فایده بودند، چیزی جز پوسته مرده کلمات نبودند.
 
دختر کشیش | جورج اورول 
 
پاراگراف کتاب (140) 
 

 
۹_ معلم فیزیکی داشتیم که گاهی حرف های عجیبی می‌زد. مخصوصاً وقتی لبی تر کرده بود. یه بار گفت شب ها قبل از خواب سعی کنید سه دقیقه خودتون رو جای چیز دیگه ای بذارید. میگفت سه دقیقه خیلی زیاده اما با تمرکز و تمرین زیاد میشه ای کار رو کرد. مثلاً جای یه برگ درخت توی یه جنگل تاریک. یا جای یه سنگ وسط بیابون. یا جای یه پیر مرد آب‌زیپو که نیم‌ساعت طول می‌کشه تا کفش های لعنتیش رو بپوشه.
جای یه قدیس، یه روسپی، یه گربه..
میگفت اگه مدتی این کار رو انجام بدید حس می‌کنید انگار دنیا داره توی روح‌تون نفس می‌کشه…
 
بهترین شکل ممکن | مصطفی مستور
 
پاراگراف کتاب (140)
 

 
۱۰_ در گذشته های دور، بخاطر خوش بینی جسورانه ی عوام، استدلالها و استعاره هایی از این دست بصورت ضرب المثلی درآمده بود  مثلا هیچ خوب و بدی ابدی نیست، اندرزی حکیمانه از کسی که فرصت درس گرفتن از فراز و نشیب زندگی و تقدیر را داشته و اگر همین اندرز را بخواهیم در سرزمین کورها پیاده کنیم آنرا باید چنین خواند: دیروز می توانستیم ببینیم، امروز نمی توانیم، فردا دوباره خواهیم دید، لحن و آهنگ در سطر سوم و پایانی جمله اندکی استفهامی میشود انگار شرط احتیاط در آخرین لحظه خواسته باشد جای اندکی تردید دراین نتیجه گیری امیدبخش باقی بگذارد.
 
کوری | ژوزه ساراماگو 
 
پاراگراف کتاب (140) 
 

 
۱۱_ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ :«ﭼﻄﻮﺭ ﺟﺮﺍﺕ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻓﮑﺮﯼ ﺑﮑﻨﯽ؟ﭼﺮﺍ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ؟ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﯽ؟»ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺮﺗﮑﺐ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮐﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﻣﺨﺎﻟﻔﯿﻢ، ﺧﺐ،ﺑﺎﺷﯿﻢ.
ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺤﺚ ﻭ ﮔﻔﺘﻮﮔﻮ ﮐﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍ، ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻧﮕﻮﯾﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻨﺪ!
 
چگونه بهترین دوست خود باشیم | پل هاوک
 
پاراگراف کتاب (140) 
 

 
۱۲_ ما را در هم میشکند، به زیر خود خم میکند و بر روی زمین می فشارد. اما در شعر های عاشقانه تمام قرون، زن در اشتیاق تحمل فشار پیکر مردانه است. پس سنگین ترین بار در عین حال نشانه شدید ترین فعالیت زندگی هم هست. بار هر چه سنگین تر باشد زندگی ما به زمین نزدیک تر، واقعی تر و حقیقی تر است.
در عوض، فقدان کامل بار موجب میشود انسان از هوا هم سبک تر شود، به پرواز در آید، از زمین و انسان زمینی دور گردد و به صورت یک یک موجود نیمه واقعی در آید و حرکاتش، هم آزاد و هم بی معنا شود… جهان به عوامل متضادی تاریکی و روشنایی، کلفتی و نازکی، سرما و گرما، هستی و نیستی و … تقسیم شده است. تقسیم بندی عالی به قطب های مثبت (روشنی، گرمی، نازکی، هستی) و منفی، می تواند از فرط سادگی، کودکانه به نظر بیاید، اما این پرسش به هیچ وجه کودکانه نیست:سبکی یا سنگینی، کدام مثبت است؟
تنها یک چیز مسلم است … تضاد سنگین و سبک اسرار آمیز ترین و مبهم ترین تضاد هاست.
 
بار هستی | میلان کوندرا
 
پاراگراف کتاب (140)
 

 

۱۳_ موشک و سلاح کشتار جمعی تنها وسیله‌ای است که آمریکایی‌ها را می‌ترساند؛ بنابراین سیاست واشنگتن موجب افزایش سریعِ تولید سلاح‌های کشتار جمعی شد. آمریکا درس زشتی به جهانیان داد و آن این بود که «اگر می‌خواهید از خود در برابر ما دفاع کنید بهتر است به تقلید از کره شمالی به یک تهدید جدی نظامی مبدل شوید. ما با هیجان بسیار می‌خواستیم به عراق حمله کنیم زیرا بیچاره و بی‌دفاع بود، اما کره شمالی هدف خوبی برای حمله نیست؛ زیرا می‌تواند مشکل ایجاد کند.» درسی از این واضح‌تر وجود ندارد.

 
هژمونی یا بقا | نوام چامسکی
 
پاراگراف کتاب (140)
 

 
۱۴_ «به نظر شما موسیقی قدرت آن را دارد که آدم را عوض کند؟ چنانکه به قطعه ای گوش بدهید و از درون دستخوش تحولات عمیقی شوید؟»
اوشیما سر جنباند. حتما٬ می شود. ما تجربه ای میکنیم، مثل واکنش شیمیایی که چیزی را در درون ما از حالی به حالی دیگر در می آورد. بعدها که خودمان را محک می زنیم٬ پی می بریم که همه ی معیارهایی که با آنها زندگی کرده ایم درجه ی دیگری پیدا کرده اند و در جهان دیگری با راههای نامنتظر به روی ما گشوده شده است. بله٬ من چنین تجربه ای کرده ام. نه همیشه٬ اما به هر حال شده. درست مثل عاشق شدن.
 
کافکا در ترانه | هاروکی موراکامی
 
پاراگراف کتاب (140)
 

 
۱۵_ همه جا، کشوهایی برای همه چیز، وجود دارند. برای هر چیزی که ما آموخته ایم.
من فکر می کنم مانند کمد هستند یا کشوهای یک کمد.
بعضی اوقات، هنگام بیرون کشیدن، گیر می کنند.
گاهی، درونشان خالی ست و برخی مواقع، چیز اشتباهی درونشان است.
بعضی وقتها هم، به هیچ نحوی گشوده نمی شوند.
 
وقتی پسربچه بودم | اریش کستنر 
 
پاراگراف کتاب (140) 
 
می فایل